تبليغاتX
خاکستر یه تنها

 

فکر می کردم زمان اکنون به آخر رسیده.. و پايان بسيار نزديک است

و 
قدم ميگذارم به ميان دره .. در ردپايی از ترس
احساس پوچی میکردم ..ولی انگار توبه من مورد قبول قرار گرفته
حس می کنم که اکنون زمان ان رسیده که با تو باشم 
خوشحالم از از آنچه که برايم مقدر شده
خودم را باخته بودم .. مرگ را در وجود خودم می دیدم


خدايا به درگاه ات پناه می آورم
نمی خوام که منو بکشی
نمی خوام اين رنج تموم بشه
آرامش درونی را می خوام ............. مرگ را نميخوام ........

من آنچه که فکر می کردم درست بود را انجام دادم
همه چی برای عشق و زندگی ام
را میخواهم ولی ناروا
محکوم شدم به رنجی بسيار طولانی 
برای يک عشق حقيقی


هنوز اشکام و نگه داشتم
و در آخرين نفسم
قلبم افسوسی به خود راه نمی ده
ميلی به تغيير نداشتم

روحم شروع به برخاستن می کند به سوی فضای بهشت
دوری من فقط بخاطر تو بود
حالا تمامی وجودم خواستار با تو بودن است .. اما از خيابان های پر زرق و برق دردنیا ديگر خبری نيست
ازت دست نمیکشم

تو ناجی لحظه های بی کسی من بودی

تک تک سلولهای بدنم مطلق به توست ای یگانه هستی من

با تو ام تا اخرین لحظه ای ناجی

در این شبهای غربت فقط با یاد تو ارامم 

و برای تو زنده ام

  تا ابد با تو ام ماریا 

  




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 23:23 توسط ..:: ماني ::..

www.bahar20.blogfa.com

جزيره دانلود و طنز بهار 20